خرید بک لینک

علی ... الان میفهمم علی چی میگه ... الان هم صنفیم :) الان الان متوجه میشم ... الان همه چی معنی داره

الان میدونم

https://www.instagram.com/reel/C-5uYyEIZAW/?igsh=ajE0Mmo5YTNoeW9w

+ نوشته شده در یکشنبه چهارم شهریور ۱۴۰۳ ساعت 2:36 توسط خودم  | 

برچسب: نویسنده: مهدی قربانی تاريخ: دوشنبه 5 شهريور 1403 ساعت: 17:48

هیچ اهمیتی نمیدم ب هیچ کصشعری

اینهمه اهمیت دادم تهش چی شد !

ب درک

ب جهنم

امیدوارم قبل اینکه همه چی خراب شه بمیرم .

+ نوشته شده در یکشنبه چهارم شهریور ۱۴۰۳ ساعت 2:37 توسط خودم  | 

برچسب: نویسنده: مهدی قربانی تاريخ: دوشنبه 5 شهريور 1403 ساعت: 17:48

از پرواز نصف شب خوشم نمیاد

ناراحتم میکنه

بوی خداحافظی میده

خداحافظی برای ابد !

ناراحتم

بیشتر دل تنگم البته -

نرید- نصف شب نرید

حداقل منم ببرید

(اصلنم پر توقع نیستم )

+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم مرداد ۱۴۰۳ ساعت 3:15 توسط خودم  | 

برچسب: نویسنده: مهدی قربانی تاريخ: سه شنبه 16 مرداد 1403 ساعت: 15:51

دلم برات تنگ شده دخترک ِ دورم ...

خوابشو دیدم

ولی اونجا هم تنها چیزی ک نگرانش بود میم بود !

جالبه .

+ نوشته شده در شنبه سیزدهم مرداد ۱۴۰۳ ساعت 21:7 توسط خودم  | 

برچسب: نویسنده: مهدی قربانی تاريخ: سه شنبه 16 مرداد 1403 ساعت: 15:51

خوشحالم ک نیستی و نمیخونی تب دارم درد دارمبازم ینی اگه بگم بابتش خوشحال نیستم دروغ گفتم اره عزیز ِ من ... حق باتوعه، کار درست و باز تو کردی ...توم مث بقیه یاد دادی بهم ک ارزششو نداره -نه هیچ وقت نداشت -از بچگی -نه برای عشق -نه برای خانواده -نه برای آینده -حق با شماها بود.هر چی ب گذشته م نگاه میکنم همه تون شبیه هم بودید این ینی مشکل از من بوده ن شماها ..من مشکلم، من خود ِ خودِ مشکل بودم ! + نوشته شده در دوشنبه پانزدهم مرداد ۱۴۰۳ ساعت 2:0 توسط خودم  |  ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مهدی قربانی تاريخ: سه شنبه 16 مرداد 1403 ساعت: 15:51

اون پستی ک ماهی داشت خونه مورد علاقه شو توصیف میکرد و با عکس بک گراندم گذاشتم توو چنل بعنوان آخرین پستی ک از شما دارم -کنسله همه چی کنسله همه ی آرزوهامو اون بچه یه تنه ازم گرفته ! با اینکه کمکش کردی کاری ندارم ! ولی اینکه بشینم و از اول ب فکر رویا و آرزو و ... باشم اذیتم میکنه من همینجوریشم سرم خیلی شلوغه، سرم شلوغه، کلی کار دارم، کلی درس دارم، خسته م هستم، پیرم شدم..ولی حب آرزوهایی ک توو ۲۲ سالگی داشتم کجا الان کجا ! هیچ شدم پوچ شدم + نوشته شده در پنجشنبه چهارم مرداد ۱۴۰۳ ساعت 11:47 توسط خودم  |  ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مهدی قربانی تاريخ: شنبه 6 مرداد 1403 ساعت: 12:10

خوبت شد ؟! آیدا و لوسیای قشنگمم جدا شدن !

به چ امیدی برم تیک تاک ؟! اخ قلبم

همه چی از هم پاشیده انگار !

فقط من دارم پررو پررو جلو میرم

الینا بهم میگه هااااا پررو ولی من باور نمیکردم !

خیلی پررو عم

بمیر خب پررو ی عن !

+ نوشته شده در شنبه ششم مرداد ۱۴۰۳ ساعت 1:28 توسط خودم  | 

برچسب: نویسنده: مهدی قربانی تاريخ: شنبه 6 مرداد 1403 ساعت: 12:10

بهم میگه من توو بغلت خوابیدم پس امنه، اذیت کننده نیست ...

میخوام تیکه تیکه شم بمیرم !

و

بهم پیام داده بععععد یک هفته پرسیده ک دی اکتیو کردی ؟!

میگم اره

میپرسه پس کجا با زنت حرف میزنی ؟!

من گسسته ام و تکه هایم گم شده است !

+ نوشته شده در شنبه ششم مرداد ۱۴۰۳ ساعت 1:35 توسط خودم  | 

برچسب: نویسنده: مهدی قربانی تاريخ: شنبه 6 مرداد 1403 ساعت: 12:10

اما امروز دلم خودت را خواست، نه خیالت را !

برچسب: نویسنده: مهدی قربانی تاريخ: يکشنبه 6 خرداد 1403 ساعت: 15:29

من دیگه پاهام باهام راه نمیان ..قلبم دیگه میلی به زندگی نداره ..فکرم اشتیاقی برای آرزو کردن نداره ..اره دنیا بدون تو هم همون دنیاس ولی چرا به روحی ک لمسش کردی فکر نکردی ؟!چجوری میتونم ازت بگذرم زمانیکه تو یه پاره از وجودم شدی !نه تو به هیچ کدوم اینا فکر نکردی !!فکر نکردی به منه بدون تو !!من دارم جون میکنم تا همه چی بنظر خوب بیاد !!ولی میترسم اینبار تو دیر کنی ...من تا ابد نمیتونم این تن بیجون رو از امروز ب فردا بکشم !اینبار ک دیر کردی، دیگه تقصیر من نیست ! من خیلی تلاش کردم زندگی کنم ولی نشد ! + نوشته شده در پنجشنبه سوم خرداد ۱۴۰۳ ساعت 12:57 توسط خودم  |  ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مهدی قربانی تاريخ: يکشنبه 6 خرداد 1403 ساعت: 15:29

میدونم یه روز به این نتیجه میرسم که تلاشهام برای زنده موندن بیهوده بوده !من دارم جون میکنم تا حداقل عادت کنم به شرایط، به زندگی من دارم جون میکنم تا یکم امید بدم به اون بچهمن دارم جون میکنم تا ادامه بدم با اینکه میدونم دارم دست و پا میزنم و تا خرخره توو باتلاق زندگیه کیری م گیر کردمکابوس هایی ک هرشب توشون میمیرم و صب با درد بیدار میشم دلشوره هایی ک نمیدونم از کجا میان و استرسش همه ی وجودمو میگیره و به معنای واقعی دستم ب جایی بند نیس تا آروم کنم خودمو.میشینم با تو حرف میزنم، سرمو میکنم زیر پتو و اشک میریزم برا بیچارگیه خودم..دارم ب این فکر میکنم ک آدما چطور انقد فراموشکارن ولی من نمیتونم ؟! یاد بابا میفتم و قلبم درد میگیرهیا مامان میفتم و قلبم مچاله میشه دلم برا آجی تنگهدلم برا دختر کوچولوم تنگهاز دنیا فقط غم و دوری و غصه خوردنش برای منه ؟!خواب دیدم بچه دارم :) یه دختر کوچولو .. اسمش و دقیق یادم نیست، هلیا؟! آناهیتا؟! همتا؟! نمیدونم، ولی ترسیده بود و گریه میکرد، مامان صدام میزد و میدویید سمتم ... چشمای خیسشو یادمه هنوز ... بغلش ک کردم آنگار آب سرد ریختن رو آتیش قلبم. عجیب بود. مامان خطاب شدن خیلی عجیبه .. اون بچه بین اونهمه آشنا و غریبه فقط منو میخواست، من تنها پناهش بودم انگار .کاش بغلم میکردی و آب رو آتیش میشدی !کاش انقد کاش پشت بند اسمت نبود ... + نوشته شده در سه شنبه یازدهم اردیبهشت ۱۴۰۳ ساعت 23:6 توسط خودم  |  ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مهدی قربانی تاريخ: پنجشنبه 13 ارديبهشت 1403 ساعت: 14:47

Dayanamıyorum canımı alıyorlar ahHer gece göğsüm de bu matemSarılamıyorum içim de yaralar varGel de şu canımı da al mademDayanamıyorum canımı alıyorlar ahHer gece göğsüm de bu matemSarılamıyorum içim de yaralar varGel de şu canımı da al mademDün gece sarhoştumYine sokağına düştüm mayhoştumYana yana yine kucağına sana koştumKanayım bi yalana daha sonum olsunDiyorumBitiremedim hala direniyorumKapındayım huzuru dileniyorumSon kez olsun o yüzünü bi gösterGözlerin bana mezar olsunDayanamıyorum canımı alıyorlar ahHer gece göğsüm de bu matemSarılamıyorum içim de yaralar varGel de şu canımı da al mademDayanamıyorum canımı alıyorlar ahHer gece göğsüm de bu matemSarılamıyorum içim de yaralar varGel de şu canımı da al madem.Lütfen Alt Yapıya Beğeni Bırakın.Dayan dedin , buda geçer dedinYapma içim de yangınlar varSusar bi gün sanada kor dilimSeni de içimde yaksınlar yaDayanamıyorum canımı alıyorlar ahHer gece göğsüm de bu matemSarılamıyorum içim de yaralar varGel de şu canımı da al mademDayanamıyorum canımı alıyorlar ahHer gece göğsüm de bu matemSarılamıyorum içim de yaralar varGel de şu canımı da al madem.İntroDayanamıyorum canımı alıyorlar ahHer gece göğsüm de bu matemSarılamıyorum içim de yaralar varGel de şu canımı da al madem. + نوشته شده در یکشنبه دوم اردیبهشت ۱۴۰۳ ساعت 19:2 توسط خودم  |  ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مهدی قربانی تاريخ: سه شنبه 4 ارديبهشت 1403 ساعت: 17:20

میتونم خط به خطش رو اشک بریزم.

چی بگم ؟!

سراپا کلمه م، حرفم، ولی عادت کردم ب سکوت، گاهی حتا جمله ها هم باهام قهرن و نوشته نمیشن !

درد داره ...

من دروغ گفتم همه چی خوب میشه، هیچی خوب نمیشه ... حتا به درد کشیدن هم عادت نمیکنم، همیشه یه جایی اشکمو در میاره !

+ نوشته شده در دوشنبه بیستم فروردین ۱۴۰۳ ساعت 5:1 توسط خودم  | 

برچسب: نویسنده: مهدی قربانی تاريخ: چهارشنبه 22 فروردين 1403 ساعت: 3:06

عادت کردم ب شکلات ! عادت کردم ب زندگی نکردن ! عادت کردم به خیره شدن از پشت بوم و نیفتادن !عادت کردم به گوش دادن و نشنیدن !عادت کردم به نگاه کردن و ندیدن !عادت کردم به تعریف کردن روزم برای جای خالیِ تو !عادت کردم به خیال نبافتن و پذیرش حقیقت !البته فقط عادت کردم به بی نقص نقش بازی کردن !عادت کردم به نشنیده شدن ! + نوشته شده در یکشنبه سیزدهم اسفند ۱۴۰۲ ساعت 1:19 توسط خودم  |  ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مهدی قربانی تاريخ: چهارشنبه 16 اسفند 1402 ساعت: 13:52

فقط آغوش مرگ آرومم میکنه . حس خفگی دارم . هوا کمه .

برچسب: نویسنده: مهدی قربانی تاريخ: يکشنبه 15 بهمن 1402 ساعت: 17:33

صفحه بندی